شعر

شعر

جعفر
شعر

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.

خالی ،پر

 

دستانم از آتش بغض توخالی،

سینه ام ازنسیم مهر توپر.

چشمانم از اشک ریزان دلتنگی خالی،

کلبه ام از عطریاد توپر.

احساسم از عبور مسموم دورنگی خالی،

ساحل ماسه ایی یادم از ردپاهای تو پر.

روحم ازشراب سوزان تردید خالی،

تنم ازشوق دیدار تو پر .

وجودم از تب جانسوز جدایی خالی،

آغوشم از گرمای تن تو پر .

لحظاتم از سایه های خاموش تنهایی خالی،

پنجره ام ازوزش نسیم دیدار تو پر.

دفترم از ورق های سفید بی برگی خالی،

شعرم ازمزمه های دلدادگی پر.

خوابم از کابوس جانکاه رفتنت خالی،

لبم از تکرار اسم تو پر.

دلم از راه های بن بست نگاهت خالی،

زندگیم از توبه های بشکسته پر.

گوشم از مویه های سوزناک توخالی،

صدایم از آواز عشق توپر.

شبم ازهیاهوی سکوت شبانه خالی،

روزم از حس با توبودن پر .

تابوتم از رقص مستانه ی مرگ خالی،

قبرم از راز ونیازهای توپر.



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ | 16:46 | نویسنده : جعفر |

من تو رامی نویسم

 

من تو رامی نویسم برپیشانی موج برساقه ی نازک عشق.

 من تو رامی نویسم بربال پروانه ها بر لحظه ی پرطپش دیدار.

من تورامی نویسم بر اوج آسمان برقله ی بلند آرزوها.

 من تورا می نویسم برلطافت گلبرگ برنگاهی لبریز ازانتظار.

من تو رامی نویسم برسفیدی برف برشیرینی لبخند.

 من تو رامی نویسم برروشنایی مهتاب بردستان سرد غروب.

من تو رامی نویسم برخنکی نسیم براحساس خوب با تو بودن.

 من تو رامی نویسم برشکوه قامت بودن برلرزش پردرد نبودن.

من تو رامی نویسم باچشمانی پراز اشک بادلی سرشار دلتنگی .

                 من همیشه تو رامی نویسم همیشه...



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ | 16:46 | نویسنده : جعفر |

مرگ عشق

 

در غربت غروب تنهایی موج می زد .

آسمان آکنده بود از پریشانی ابر ها .

دلم خاکستری بود از بغض نگاه واپسین تو .

چه بی رحمانه پیمان دستانت را شکستی .

رفتی ومرا بامشتی خاطره همدم ساختی .

ردپاهایت مانده بر ساحل زندگی ام .

عشق تو را مرگ من پایان است .

زیر باران حسرت سر بر سجاده ی دلتنگی تنها

و غریب از فراق عشقت می میرم .

اشک وگل و سیاهی تنت مرادوایی نیست .

بگذار آرام بخوا بم . دیگر صدایم نکن .

بدان عشق پاک تو در سینه ام می تپد هنوز.



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ | 16:45 | نویسنده : جعفر |

انتظار

 

چشم ها رابردریچه ی انتظار پلک نمی زنم.

اشک ها دربستر گونه ها سرود دلتنگی سر می دهند.

آنسوی وسعت بارانی دل آفتاب توجاریست.

ساحل ماسه ی دستانم هنوز از عشق تونمناک است.

نیلوفران خیس ازشرم نگاه ،شعرشادی زمزمه می کنند.

نبض زمان نفس نفس می زند از حسرت دیدارت.

آغوش سرد دشت روزهاست گرمی عشق تورا منتظر است.

بیا که غروب از غربتش به تنگ آمده دیگر .

بیا دیگر...



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ | 16:45 | نویسنده : جعفر |

به من بیندیش

 

اگر ازبام خوشبختی برآمدی ودست

به آسمان ساییدی وآرزوهایت راگلچین نمودی

به من بیندیش که درغبار دلدادگی نفس می کشم

وپای دررکاب کاروان تنهایی به بیابان عشق توسرگردانم.

به من بیندیش که پشت پنجره ی دلتنگی

همره نسیم یاد تورا باموسیقی چشمانت زمزمه می کنم.

به من بیندیش که مست از نگاه واپسینت

به آتش می کشم شب راتا روزی دیگر بیافرینم

پرازحادثه ی عشق.

به من بیندیش که در کنج تابوت خویش

بی کسی را مویه می کنم وغمنامه ی

پرکابوسم رابه قافیه می کشم.

به من بیندیش که از طپش مهر تو می تراود شعرم

واز موسیقی چشمان تو می نوازد قلبم.



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ | 16:45 | نویسنده : جعفر |

تنها

 

جام هستی ام لبریز از حس باتو بودن

وتو مرا به عبور نیش خندی  بدرقه می کنی.

نفس هایم دردستان بغض های دلتنگی ام اسیر ،

اما تو می خندی بر هق هق گریه هایم.

ازآتش عشق تو می سوزم وتوخاکستر شدنم

را به نظاره نشسته ای.

دمادم نسیم مهر من بسوی خواستنت می وزد

وتوبی قراری هایم رابه آسانی پلک می زنی.

دیگر سرآمده صبرم ،طاقتم خشکید.

توطپش پراحساس شمعدانی های وجودم را ندیدی.

می خواهم تنها آمدنم راتنها طی کنم.

تنها پربکشم به دوردست ها،جایی که خیالت نباشد

وتورا درهمهمه ی خاطرات تلخ وشیرین

دیروز وامروز تنها بگذارم.تواز

تنهایی قافیه ها ساخته ای ودرجوار شعرهایش آرمیده ای .

سوختن به پای عشق تومرابس است.

می خواهم اسارتم رااز قفس عشق تورها سازم.

پربکشم به اوج تنهایی خویش وازاین تنهایی بمیرم.

من شراب تلخ تنهایی را جرعه جرعه سر می کشم

وتوراتا شکفتن دوباره ی شقایق ها وداع می گویم.

تنها بمان که تولایق آغوش سرد خویشی.

تنها بمان...



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ | 16:44 | نویسنده : جعفر |

رویای ستاره

 

دراوج بی برگی زمان تومراپلک زدی.

رویای ستاره ازچشمان آسمان چکید

وبرخاکسترسردناامیدی آرام گرفت.

برگ سبزنگاهت از گذر ابرهای سینه سوز نخواستن خشکید.

پای درمسیررفتن بادلی سرشار ازغرور

زهر تنهایی درجام من ریختی.

ضجه زدم بربغض بی عشقی خویش اشک

تمنا ریختم برساقه ی خشک بی قراری ام.

ولی توبن بست پاییزی دلت پر بود

ازشاخه های شکسته وبرگ های خزان زده.

سوز دلتنگی ام راورق نزدی .

ازشعله های بلند عشقم به سادگی گذشتی.

ردپاهایت راباحسرت می نگرم که سرشارند

ازاحساس سرد نخواستن.

بعد رفتنت بایاد تو وخاطراتت هم آغوش شدم.

قلک تنهایی ام پربود ازانتظار آمدنت.

«دوستت دارم »رابربوم آسمان وجودت نقاشی می کنم.



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ | 16:44 | نویسنده : جعفر |

خسته ام

 

خسته ام ازتکراردردآلود انتظار،ازبغض کهنه وغبار گرفته ی فردا که امروزها رابه امیدآمدنش به مسلخ بردم.

خسته ام ازعبورزجر آور«نه»که عادت هرلحظه ات بود.

خسته ام ازالتماس های مکرر،ازافتادن به خاک نیاز دستانت.

خسته ام ازگفتن واژه ی «دوستت دارم»توکه یکبار حتی یکبار صدای لرزانم رانشنیدی.

خسته ام ازاسارت های پر غصه دردام چشمانت،توکه بی قراری هایم رادرقفس ندیدی.

خسته ام ازراز ونیاز های شبانه،توکه مست جام آخرینت را سرمی کشیدی وبه جرعه ی دیگر می اندیشیدی.

خسته ام ازآوارگی درصحرای گیسوانت ،توکه هرنسیمی رابهانه می کردی تا برپریشانی ام بیفزایی.

خسته ام از تو،خسته.



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ | 16:43 | نویسنده : جعفر |

کاش می شد...

 

کاش می شدرها ازخیالت پای دررکاب تنهایی ازدشت پریشان دلتنگی گذشت.

کاش می شدتک بیت عاشقی مصرع دومی نداشت وعشق اتفاق نمی افتاد.

کاش می شد از طپش نگاه محبت نمی تراویدوامواج لبخند بادلی هم خانه نمی شد.

کاش می شددرکوچه باغ انتظار کسی چشم براه کسی نبود.

کاش می شدنگاه واپسین غروب رازیادبردتادلهره ی صبحی نباشد.

کاش می شدنسیم رادرقفس کرد تاپریشانی زلف یار راندید.

کاش می شدگرمی دستی راحس نکردتافاصله ها پر ازشورنبود.

کاش می شدچشم هارابست تادل به دامی اسیرنمی شد.

کاش می شد زندگی رادور زدتاازحادثه ی عشق تر نشد.

کاش می شد.



تاريخ : چهارشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۴ | 16:42 | نویسنده : جعفر |

چه کنم

  
 سـرکنم شـب تاسحر من باخیـالت چه کنم         برده ای هوش از سرم من بانگاهت چه کنم

می شکنی پیمان خویش هردم مرا وداع کنی        بالب پرخنـده باز آیی من باسلامت چه کنم

زتوپرسم تابه کی  مانی وبه وفا یادم کنی            به چشم من خیره شوی باجوابت چه کنم

شب همه شب از ته دل لعن و نفرینم کنی          صبح که دمد دعام کنی من بادعایت چه کنم

سر به زیر چوغنچه ای  هستی خموش                بی نگاه وبی کلام من درجوابت چه کنم



تاريخ : شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۴ | 16:43 | نویسنده : جعفر |
.: Weblog Themes By SlideTheme :.